|
تو میگفتی: زمانی دور یا نزدیک هر یک زندگی ما را مرا از تو «تو را از من» جدا می سازد و من باور نمیکردم.... تو میگفتی: زمان صد چهره افسرده هم دارد جهان تنها سرد و گرم زیبای محبت نیست هزاران درد درین زیر و بم دارد! و من باور نمیکردم.. تو میگفتی: دل از یاد تو بردارنم و من هر روز ناباورتر از دیروز جهان کوچکم را در پناه بازوانت جای میدادم و دنیای امید و آرزوها را بیشتر از یاد تو پر می کردم تو میگفتی و من در گوش تو افسانه می خواندم: عزیزم زندگی در دست های ما چو زیبا کودکی معصوم بر روی عشق ما آرام می خندد زمان با دستهای مهربان خود همه درهای حسرت را برروی شادمانی های ما آرام می بندد ولی افسوس.... کنون هر یک از هم رهی در پیش رو داریم و من تنهای تنها لحظه ها از خویش میپرسم: چه خواهی کرد....؟ ولی افسوس و ای کاش آن روز باور داشتم! افسون هستی را و فرجام تنهایی را باور میکردم یک لحظه مستی و هستی را و اینچنین خود را در این دنیای فانی با غم و اندوه آشنا نمی ساختم.
آسمان را گفتم
چقدر سخته که دلت می خواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده . . .
آن کس که می گفت دوستم داره عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه می رفت و صدایخش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم.
یک روز صبح زود چشمهایم را که باز می کنم فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید: این آخرین باری است که خورشید را می بینی. می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی. می توانی دستهایت را در رودخانه ای که از نزدیکی اتاقت می گذرد بشویی. میتوانی مشق های کودکی ات را تمام کنی. روی سبزه ها دراز بکشی درختان را در آغوش بگیری و گلهای سرخ را ببویی. می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی. می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری و یک دل سیر گریه کنی. وقتی فرشته به سوی بی نهایت پر می کشد یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم.... باید آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم. موههای عروسک دخترم را شانه بزنم عکس مادرم را ببوسم. خطوط ساده دستهای پدرم را به خاطر بسپارم. باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم چشمهایی را که ندیده ام به دقت ببینم. صداهایی را که نشنیده ام صمیمانه در آغوش بگیریم و یک بار دیگر در ساحل پر از گوش ماهی و صدف بایستم و مشامم را از عطر تازه موجها پرکنم و سرانجام باید خدارا سپاس گویم که اجازه داد شاعر باشم با اشیاء و کلمات دوست شوم و زندگی ام در میان رویاهای معصوم بگذرد. فرشته آنقدر دور می شود که فقط ردی از بالهایش را در آسمان هفتم می بینیم. نمی دانم صدایم را می شوند یا نه اما با همه وجودم فریاد می زنم: ای فرشته مهربان از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد! فرصتی برای دوست داشتن. یک روز اصلاْ کافی نیست. باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم. حتی به او که هر روز ساعتم را با صدای قلبش و با جزر و مد نفسهایش تنظیم می کنم.
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند ....!!!
تو روزی با غمی سنگین زشهرم کوچ خواهی کرد و من در پرنیان خاطرات عشق پاک خویش به نرمی گریه خواهم کرد.... و در عمق افق فریاد خواهم زد که ای عاشق ترین عاشق سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن و در امواج رویاهای رنگارنگ مرا یک دم بیاد آور بیاد آور تو روزی را که در عمق نفس هایت نیازی خسته می جوشید ......
اینجا برای چلچله های آسمان کَم است. گلها زیاد ولی باغبان کم است! اینجا میان خاطره ها،یادها گُمند شاید برای خاطره ها یادمان کم است! اینجا هوا ابری و باران یه آرزوست شاید برای بارش او ناودان کم است. اینجا برای خواب,عزیزم بهانه نیست خوابم نمی برد که دگر داستان کم است. جایی که شاپرک بنشیند به سوگ مهر... خوبم! بدان که دگر مهربان کم است! اینجا نه اینکه شادی و خنده شدند گم شادی نمرده,ولی شادمان کم است... خوبم نیاید آ ن شبی که روم از خیال تو. آخر میان عاشقان گلکم! جاودان کم است. نفرین به من اگر از یاد من روی
شبی از شب ها ای تو آیینه ی هر پاکی ای پاک
با تو باور کردم که جهان خالی از آینه ی پاکی نیست شبی از شب ها یاد من پاورچین پاورچین از در خانه برون رفت من ندانستم کی آمد و کجا بود آنقدر بو بردم که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت شبی از شب ها تو مرا گفتی شب باش من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود شب شب گشتم به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی ...!!!
|
درباره من![]()
در حضور واژه های بی نفس
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 پیوندها
دانلود آهنگ و ویدو جدید |