تبليغاتX
ستایش

ستایش

منم و چند تا قناری با یه زندگی ساده یه درخت بید و سایش همینم واسم زیاده

 

 

 

 

 

تو میگفتی: زمانی دور یا نزدیک

هر یک زندگی ما را

مرا از تو «تو را از من» جدا می سازد

و من باور نمیکردم....

تو میگفتی: زمان صد چهره افسرده هم دارد

جهان تنها سرد و گرم زیبای محبت نیست

هزاران درد درین زیر و بم دارد!

و من باور نمیکردم..

تو میگفتی: دل از یاد تو بردارنم

و من هر روز ناباورتر از دیروز

جهان کوچکم را در پناه بازوانت جای میدادم

و دنیای امید و آرزوها را بیشتر از یاد تو پر می کردم

تو میگفتی و من در گوش تو افسانه می خواندم:

عزیزم زندگی در دست های ما

چو زیبا کودکی معصوم بر روی عشق ما

آرام می خندد زمان با دستهای مهربان خود

همه درهای حسرت را برروی شادمانی های

ما آرام می بندد

ولی افسوس....

کنون هر یک از هم رهی در پیش رو داریم و

من تنهای تنها

لحظه ها از خویش میپرسم:

چه خواهی کرد....؟

ولی افسوس و ای کاش آن روز باور داشتم!

افسون هستی را و فرجام تنهایی را

باور میکردم یک لحظه مستی و هستی را و

اینچنین خود را

در این دنیای فانی با

غم و اندوه آشنا نمی ساختم.

+نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت10:44توسط ِِِشیرین | |

 

 

 

 

 

 

 

آسمان را گفتم
می توانی آيا
بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسيدم
می توانی آيا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
***
آنجهان راگفتم
می توانی آيا
لحظه يی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
باغ رنگين جنان کم دارم
آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم
***
***
کردم از علم سوال
می توانی آيا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبيان کم دارم
***
درپی عشق شدم
تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم
ديدم او مادر بود
ديدم او در دل عطر
ديدم او در تن گل
ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم
ديدم او درپرش نبض سحر
ديدم او درتپش قلب چمن
ديدم او لحظهء روئيدن باغ
از دل سبزترين فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگيزترين زيبايی
بلکه او درهمهء زيبايی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی
همه جا پيدا بود

 

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت16:18توسط ِِِشیرین | |

 

 

 

 

 

چقدر سخته که دلت می خواد سرتو باز به دیواری

تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش

همه وجودت له شده . . .

+نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت17:39توسط ِِِشیرین | |

 

 

 

 

 

آن کس که می گفت دوستم داره عاشقی نبود که به شوق من

آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه می رفت

 و صدایخش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم

می گوید:

دوستت دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت17:37توسط ِِِشیرین | |

 

 

 

 

 

 

 

یک روز صبح زود چشمهایم را که باز می کنم فرشته ای

بالهایش را به صورتم می زند و می گوید:

این آخرین باری است که خورشید را می بینی.

می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و

با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی.

می توانی دستهایت را در رودخانه ای که از

 نزدیکی اتاقت می گذرد بشویی.

میتوانی مشق های کودکی ات را تمام کنی.

روی سبزه ها دراز بکشی درختان را در

آغوش بگیری و گلهای سرخ را ببویی.

می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی.

می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی

گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری

و یک دل سیر گریه کنی.

وقتی فرشته به سوی بی نهایت پر می کشد

یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم....

باید آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم.

موههای عروسک دخترم را شانه بزنم عکس مادرم را ببوسم.

 خطوط ساده دستهای پدرم را به خاطر بسپارم.

باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم چشمهایی

را که ندیده ام به دقت ببینم. صداهایی را که نشنیده ام

صمیمانه در آغوش بگیریم و یک بار دیگر در ساحل

پر از گوش ماهی و صدف بایستم و مشامم را از عطر تازه

موجها پرکنم و سرانجام باید خدارا سپاس گویم

که اجازه داد شاعر باشم با اشیاء و کلمات دوست شوم

و زندگی ام در میان رویاهای معصوم بگذرد.

فرشته آنقدر دور می شود که فقط ردی از بالهایش

 را در آسمان هفتم می بینیم. نمی دانم صدایم را می شوند

یا نه اما با همه وجودم فریاد می زنم:

ای فرشته مهربان از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد!

فرصتی برای دوست داشتن. یک روز اصلاْ کافی نیست.

باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم.

حتی به او که هر روز ساعتم را با صدای قلبش

و با جزر و مد نفسهایش تنظیم می کنم.

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت16:18توسط ِِِشیرین | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

....!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت12:4توسط ِِِشیرین | |

 

     تو روزی با غمی سنگین زشهرم کوچ خواهی کرد

     و من در پرنیان خاطرات عشق پاک خویش

      به نرمی گریه خواهم کرد....

      و در عمق افق فریاد خواهم زد

      که ای عاشق ترین عاشق

     سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن

      و در امواج رویاهای رنگارنگ

            مرا یک دم بیاد آور

              بیاد آور تو روزی را

               که در عمق نفس هایت

               نیازی خسته می جوشید ......

+نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت15:54توسط ِِِشیرین | |

اینجا برای  چلچله های آسمان کَم است.

گلها زیاد ولی باغبان کم است!

اینجا میان خاطره ها،یادها گُمند

              شاید برای خاطره ها یادمان کم است!

اینجا هوا ابری  و باران یه آرزوست

شاید برای  بارش   او ناودان کم است.

    اینجا برای خواب,عزیزم بهانه نیست

 خوابم نمی برد که دگر داستان کم است.

         جایی که شاپرک بنشیند به سوگ مهر...

                    خوبم! بدان که دگر مهربان کم است!

اینجا نه اینکه شادی  و خنده شدند گم

   شادی نمرده,ولی شادمان کم است...

خوبم نیاید آ ن شبی که روم از خیال تو.

     آخر میان  عاشقان گلکم! جاودان کم است.

          نفرین به من اگر از یاد من روی


              آری عشق من! این آسمان کم است!!!

+نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت17:10توسط ِِِشیرین | |

شبی از شب ها ای تو آیینه ی هر پاکی ای پاک

با تو باور کردم که جهان خالی از آینه ی پاکی نیست

شبی از شب ها یاد من پاورچین پاورچین از در خانه برون رفت

من ندانستم کی آمد و کجا بود

آنقدر بو بردم که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت

شبی از شب ها تو مرا گفتی شب باش

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

شب شب گشتم به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی

...!!!

+نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت16:16توسط ِِِشیرین | |